مرد نكونام نميرد هرگز

ويروس ها بهم حمله كرده اند ! طبق معمول هم گلوبول هاي سفيدم كم كاري كرده اند و سنگر را خالى گذاشته اند و تسليم شده اند.حالا من بى جان و مريض خودم را لاى هفت لا پتو پيچيده ام و مثل خر تب كرده ام.تصميم هم ندارم پيش دكتر بروم.از دكتر و منشى زشتش حالم بهم مى خورد.منشى احساس مي كند كه نقش مهمى را ايفا مي كند ، در صورتي كه اشتباه مي كند و الكى قيافه مي گيرد.احتمالا اين سرى كه مطب بروم بهش مي گويم كه جذبه اش مگس را از روى عن بلند نمي كند و بيخودى شلوغش كرده.بهش مي گويم كه نه تنها بازى را باخته ، بلكه اخلاق را هم باخته و بهتر است به جاي اين همه فيس و افاده برايم يك كاسه سوپ گرم بياورد تا گلويم تازه شود.بعد كه كمى بهتر شدم ، بعد كه نفسم چاق شد مي توانيم بشينيم راجع به اين حرف بزنيم كه چرا توى تيم من نيست و در تيم اشتباهي توپ مي زند ؟ براي چي الكي حرص و جوش مي زند تا پول و وقت جوانان رعنايى مثل من را هدر بدهد ؟ بعد از اينكه خودش هم با سر و چشماني بغض آلود حرف هايم كه چيزي جز واقعيت نيست رو تاييد كرد و اشتباهات كودكانه اش رو پذيرفت بهش مي گويم كه هيچ هم زشت نيست يا اگر هم هست دلش زيباست و صورت مهم نيست ، بلكه سيرت آدم ها مهم هست.بعد مطب را ترك مي كنم و از حسين آقا كه سر كوچه ميوه فروشي دارد يك كيسه ليمو شيرين و شلغم مي گيرم .حسين آقا علاوه بر اينكه خيلي با معرفت هست خيلى هم تنگه ! چون هر روز ساعت ٤ صبح ميره ميدون و با نيسان آبيش بار مياره.من هميشه از راننده هاي نيسان آبي مي ترسيدم ولي با اينكه حسين آقا راننده نيسانه ازش نمي ترسم.شايد چون هميشه لبخند به لب داره و حجم لبخندش هم رابطه ي مستقيمي با تعداد اسكناس هايي كه از جيب من به سمت دخلش وارد مى شه داره.قوانين زندگي حسين آقا روشن و ساده اند.فروش ليمو شيرين و پرتقال بيشتر مساوي با شادي و لبخند بيشتر ! خواسته ى حسين آقا از زندگي همينه ! حالا شايد هم اون لا به لا ها يك زنه توپول و تو پر هم مدّ نظر داشته باشه ولى ايده آلش همينه ! حسين آقا هر چقدر از سنش مي گذره چاق تر و پول دار تر مي شه ! من چي ؟ هر چقدر از سنم مي گذره لاغرتر و بى پول تر مى شم.منم زمانى مثله حسين آقا بودم.حالا نه كه نيسان آبى داشته باشم يا چاق باشم . نه ! ولى قوانين زندگيم ساده و روشن بود ، ولي الان نيست.الان تاريك و پيچيده اس ولي با اين حال مبنى بر غلط بودنش نيست.همين كه مثل منشى تو تيم دكتر نرفتم ، همين كه حسين آقا نشدم برام دستاورد بزرگيه.تا آخر هم روي حرفم پافشاري مي كنم ، حتى اگه گلوبول هاي سفيدم تنهام بذارن ، حتى اگر اين سرما خوردگى لعنتى كارم رو تموم كنه !

رومى رومى يا زنگى زنگى !

آلارم ساعت را كه واق واق مي كند اِسنوز مي كنم.ده دقيقه براي خودم وقت مي خرم و در اين ده دقيقه خودم را متقاعد مي كنم كه از رختخواب گرم دل بكنم.بعد از ده دقيقه غلط زدن مجددا آلارم به صدا در مي آيد.مي گويد پاشو و كون گنده ات را تكان بده.موبايلم را نگاه مي كنم.چشمانم هنوز كامل باز نشده كه تماس ها و پيام ها صبح بخير بهم مي گويند.پول هاي واريزي ، پول هاي برداشتي ! بانك مدام برايت پيام مي فرستت و مدام باقي پولت را گوشزد مي كند.ماديات از همان صبح زود خودش را در مغزت فرو مي كند.راه فراري نيست.نمي دانم آيا روزي مي رسد كه صبح ها به گوشي موبايلم نگاه نكنم و آلارم ساعتم را كوك نكنم ؟ با چشم هاي پف كرده ريموت پاركينگ رو نزنم و توي ترافيك گير نكنم و با رانندگان تاكسي ها سر راه گرفتن دعوا نكنم ؟ بجايش سوت زنان به طبقه ي بالا و سپس به داخل اتاق لباسم بروم و از بين صد ها پيراهن پشميِ چهار خونه يكي را انتخاب كنم و عطر مناسب با رنگ اش را هم بزنم.خودم را در آيينه برانداز كنم و موهاييم را كه احتمالا به خاطر ثروتمند شدنم به جو گندمي تغيير رنگ داده مرتب كنم و هي چسي بيايم و از خودم و دختر بوري كه به خاطر ثروتم در كونم چسييده سلفي بگيرم و در اينستاگرام آپلود كنم و صد البته چهره ي دختر را كِراپ خواهم كرد و فقط ردپايي از حضور كم رنگش را در عكس باقي مي گذازم تا همچنان ديگر گزينه هاي روي ميز را از دست ندهم.يعني روزي مي شود كه به چنين سطحي از وقاهت دسترسي پيدا كنم ؟ يا كه نه همين الان دار و ندارم را بر دارم و بروم بالاي كوهستان كلبه اي محقر با چند عدد گاو شير ده بخرم و دنيا رو با تمام سر و صدايش به حال خودش رها كنم.صبح ها با صداي خروس از خواب پاشم و تخم مرغ محلي را با روغن حيواني نيمرو كنم و گاو ها را ببرم چرا.گاو ها علف بخورند منم زير درختي بشينم و عاشقانه ني بزنم !
كدام لايف استايل ؟ مسئله اين است !

تنگ هاى خاش خاشى دوست

گشنه ام شده است.درب يخچال را باز مي كنم و به محتويات يخچال نگاه مي كنم.البته محتويات خاصي ندارد.بيشتر شبيه به كمد ديواري است تا يخچال و اگر حجم محتويات اش به همين منوال نزولي پيش برود بعيد نيست كه تا چند وقت ديگر داخل يخچال خلاء ايجاد شود.مي توانيم زنگ بزنيم ناسا با بند و بساط اش بيايد تا در همين چهار وجب جا رفتار ماده و انرژي در خلاء را بررسي كند.

يخچالم هم مثل خودم به پوچي رسيده است و گاهي صدا مي دهد و غرغر مي كند.من هم غرغر مي كنم.گاهي وقت ها جلويش مي ايستم و احساس مي كنم كه به آينه نگاه مي كنم.يخچال نِمود دروني ام است كه به شكل فيزيكي در آمده.

از قفسه ي اول چند تكه نان لواش بر مي دارم.براي من لواش پر مصرف ترين نان است.نه اينكه محبوب من باشد، بلكه به خاطر موقعيت هايي كه براي خودش ايجاد كرده پر كاربرد شده است.به خاطر ظرافت ، به خاطر نازكي اش و به خاطر نجابتش ! همه ي اينها قدرت مانور خاصي به آدم مي دهد و موقع لقمه گرفتن آدم به زحمت نمي افتد.عرضه و تقاضايش هم راحت است و همين باعث موفقيت چشمگيرش شده ولي اون بربري بي پدر با مزه ي فوق العادش خيلي پر دردسر است.بايد كلي صف بايستي و كلي زحمت بكشي پاش ولي خب همه ي زحمت ها اگه به خاش خاشي بودنش ختم شود ارزشمند است.

لواش رو برداشتم و دو لايه اش كردم تا ضخيم تر شود ، گوجه و خيار هم داشتيم ، آنها را هم خورد كردم و آبليمو و فلفل سياه هم اضافه كردم و با پنير خوردم.در حين خوردن چشمانم رو مي بستم و تصور مي كردم كه جاي لواش دولايه , بربري رو گاز مي زنم و صدايي ناشي از لذت در مي آوردم.بعد نشستم افسوس خوردم كه چرا واقعاً بربري خاشي خاشي نداشته ايم ؟ خيلي زود دليل نداشتن اش رو فهميدم.همه ي آنهايي كه در صف بربري مي ايستند يك حداقل استاندارد هايي از تنگي رو دارند و من فهميدم كه خيلي از اون استاندارد ها فاصله دارم.بايد كمي بجنبم و به خودم بي آيم و از اين پوچ گرايي و گشادي مزمن فاصله بگيرم و خودم را به ساحل حداقل استاندارد هاي تنگي برسانم ! بايد در صف يك دونه اي خاش خاشي بايستم !

نوار باريك هذيان ها و آرزوها

سرما خورده ام و مثل خر تب كرده ام ولى پا به مطب دكتر نمي گذارم چون اعتقادى به دكتر ندارم.البته مرز اين اعتقاد فقط در حد سرماخوردگى و اين ناخوشى هاى ملايم است و اگر نه احساس كنم كه كسالتم كمي جدى شده به هجده متخصص و جراح پناه مي برم.ولي خب خوشبختانه جدى نيست.مى دانم كه دكتر بروم سناريوي هميشگي رخ مي دهد.چوب بستني را مى كند ته حلقم و با يك ماس ماسك ديگرى داخل گوش هايم را نگاه مي كند و خيلى خونسرد وقتي كه نسخه را مى نويسد لفظ مى آيد: “چيزى نيست ، يكم استراحت كن قرص هاتو بخور خوب مى شى”.نسخه اش هم متشكل از استامينوفن ٣٠٠ ، قرص جوشان و آنتى بيوتيك است.البته جديدا سرُم هم روى كار آمده كه باز كارايى بهترى از نسخه ى قبلى دارد ولي خب معجزه هم نمى كند و صرفا ابزار و ترفند ديگرى است براي سر كيسه كردنِ قشري كه بيمارى ، او و روحيه اش را تضعيف كرده.مو به موى اين داستان را مي دانم و هزينه ى اضافى هم نمى كنم.حتى يك پاپاسى.بيمه هم نيستم، چون سربازم.سرباز كه نه البته ، مشمول هستم به خدمت ولى نرفته ام خدمت كنم و قصد رفتن هم ندارم.به بيمه و پاسپورت هم احتياجى ندارم.دو سال از جوانيم را به بيمه و پاسپورت نمي دهم.دو سال جوانى ام قيمتش بيشتر است.من قدرش را مي دانم و پاى اين معامله ى كثيف كه يك سرش “بيمه و پاسپورت” و سر ديگرش “دو سال جواني ام” است نمي شينم. اصلا كون نشستن اش را ندارم.كون بيمه كردن خودم را هم ندارم.حالا به طور مثال جنفير لوپز كونش را دارد و بيمه هم مى كند اش ، هم خودش و هم كونش را و ايرادى هم بهش وارد نيست.به هر حال آدمي مختار كون خودش هست.بيمه و اين ها به كنار ،اصلا خود فرايند دكتر رفتن اذيتم مى كند.حالم از منشى دكتر بهم مى خورد.رفتارشان برايم قابل هضم نيست يا شايد بنده آنزيم هضم شان را ندارم.منشى ها كلا موجودات نچسبى اند.در وحله ى بعد فضاى درمانگاه مورد پسندم نيست.وارد كه مي شوى بوي آمپول مور مور ات مي كند.اين بو سرشار از استرس است و اين استرس ريشه در كودكى ام دارد كه اشك مى ريختم به پاى آقاى دكتر و چنگ مى انداختم به ديوار كه در نسخه اش برايم آمپول ننويسد ولى آخر سر به ته خط مى رسيدم و بايد شلوار را مى دادم پايين تا پرستار با بى رحمى هر چه تمام تر سرنگ را وارد لپ راستم كند و در همين حين من دندان به هم مى فشردم و ناله ها سر مى دادم.اما الان اوضاع فرق كرده.الان خودم براى خودم آمپول تجويز مى كنم و حتى خودم به خودم آمپول مى زنم.در يك برهه اى از زمان دوست داشتم كه دكتر بشوم و شايد همه ي اين كار ها ، همه ى اين نفرت ها را براى پر كردن خلاء دكتر نشدنم انجام مى دهم. مى توانى سرزنشم كنى، مى توانى ديوانه خطابم كنى ولى خودت مى دانى كه همه ى ما خلاء چيز هايى كه نشديم ، كار هايى كه نكرديم را جور ديگر پر مى كنيم.اين هم يك جور اش است.همين الان كه اين ها را مى نويسم در تب دارم مى سوزم و هي هذيان به خوردت مى دهم.وضعيتم را كه مي بينى ، پس خورده بهم نگير ! مرا عفو كن !

پيرمرد ها ، كت شلوار يشمى و چرك كف دست

جلوى بانك مى ايستم.بانك مهربان است چون به مشترى هايش از جمله من احترام گذاشته و برايشان درب كشويى اتوماتيك نصب كرده.در با ديدن من خيلى نرم باز مى شود و من وارد بانك مى شوم.بانك مملؤ از پيرمرد است.پيرمرد ها آمده اند حسابشان را چك كنند تا ببينند آيا پول هايشان، دست آوردهاى يك عمر كارمندى كردنشان نزد بانك محفوظ هست يا نه !؟ مبادا كه بانك بند و بساط اش را جمع كند ، برود و حاصل يك عمر تلاش شان را هم با خود ببرد ! اما بانك اين كار را نمى كند و نخواهد كرد چون بانك هواى مشترى هايش را دارد.اكثر اين مشترى ها را هم همان پيرمرد ها تشكيل دادند كه آنها هم اكثرا كت شلوار يشمى به تن كرده اند.پيرمرد ها و كت شلوارهاى زهوار در رفته ي يشمى پيوند ديرينه اى با هم دارند.بانك مشترى مدار است و براي پيرمرد ها و بقيه صندلى نصب كرده است.از همين صندلى هاى فلزى كه شكل تورى است.از همين ها كه بعد از نشستن ، مقدار متنابهى از چربى هاى باستن آدم از هر سوراخ و صومبه ى صندلى به بيرون درز مي كند.من ترجيح مي دهم بايستم تا اينكه نقش صندلى هاى سوراخ دار روى باستنم حكاكى شود.البته ايراد از من است و اگر نه من كه مى دانم بانك اين سوراخ هاى ريز را هم با حسن نيت براى ارباب رجوع هايش طراحى كرده تا مادامى كه آنها منتظر نوبت شان نشسته اند باستن شان نفس بكشد و عرق نكند.يك دستگاه كنار پيشخوان است كه به من يك فيش داده.رويش شماره نوبتم چاپ شده و من منتظرم كه نوبتم شود.حدس بزنيد هزينه ى دستگاه و اين كاغذ ها را كى داده است ؟ آفرين ! بانك.هيچ هزينه اي هم از جيب مشترى هايش مِن جمله من نمى رود.علاوه بر اين ها بانك منظم است و باجه ها را از هم جدا كرده تا به كار مشترى هايش سريع رسيدگى شود.خيلي زود نوبتم مى شود.متصدى باجه خيلى خوش برخورد و متواضع است و خيلي زود كار من را راه مى اندازد و پول هاى من را در جايى امن به اسم خودم و با شماره ى مخصوص به خودم ذخيره مى كند و من هر وقت كه بخواهم مى توانم به واسطه ى شماره ى مخصوص ام به پول هايم دسترسي داشته باشم.تازه بانك هم با من هم عقيده است و به “حساب ، حساب است و كاكا برادر” پايبند مى باشد و سود پولم را هر ماه به همان حسابى كه برايم ايجاد كرده واريز مي كند.اين در صورتى است كه امروزه اگر خورده حسابى با كسى داشته باشى به واسطه ى شانزده تماس شايد بتوانى حساب را صاف كنى ولى بانك سر موعد مقرر و بدونه هيچگونه پيگيرى از جانب من، خودش سود را واريز مي كند.هر چند وقت يكبار هم قرعه كشى مي كند و امكان دارد من يا يكى از همين پيرمرد ها برنده ى خوش شانس يك عدد پرايد ١٤١ باشيم.آيا اين رويايى نيست ؟ آيا همه ى عوامل فوق تعهد بانك و حسن نيتش را نسبت به من اثبات نمى كند ؟ اين يك معامله ى دو سر سود است.البته دامنه ي نگاه من تا مرز سود شخصى ام مى باشد و از سيستم سود دهي بانك آگاهى ندارم.همين كه پول هايم را در جايى امن تر از زير بالشتم مى گذارم برايم يك دنيا ارزش دارد !!!

غريزه

خاطرات را معمولا وقتي تعريف شان مي كني به مزاج خوش مي آيند و اگر نه در آن لحظه ، در آن ثانيه هايي كه ورق مي خورند متوجه تاريخي شدن واقعه نيستي.ولي خاطره اي از تعقيب و گريزي در دوران تحصيلم را به ياد دارم كه در تك تك لحظاتش متوجه عمق فاجعه بودم. ما يعني من و هم خونه اي هايم جزء گريز كنندگان بوديم و آنها ، يك سري كه امر به معروف و نهي از منكر مي كردند تيم تعقيب كننده را تشكيل مي دادند.يك هفته اي مي شد كه قزوين بوديم.غرق درس شده بوديم ، البته من فقط و فقط مي خواستم “ده ناپلوني” معروف را بِسُكم.من استاد اين كارم و صاحب سبك.مجموعه اي از ريزه كاري ها كه با چاشني احساس تركيب شده و معمولا هم جواب داده.ريزه كاري ها مي تواند خيلي چيز ها را در بر گيرد ولي مفهوم كلي اش اين است كه يك چيز كوچكي از اين درس لعنتي حاليت شده است و چاشني احساسش هم نامه اي بود كه ته برگه ام براي استاد مي نوشتم و آنقدر اين متن غم انگيز بود كه مي توانست دل سنگ استاد را نرم كند، آنقدر نرم كه بتوانم خنجر پيروزي ام را خيلي آرام در قلبش فرو كنم. يك نگاهم به قطر جزوه ها بود و نگاه ديگرم به ساعت.كمبود وقت و مغوله ي تهيه غذا ما را سپوخته بود. يكي از همين شب ها كه شام را بيرون لمبانده بوديم در راه برگشت به سه خانم رعنا و با شخصيت كه فكر مي كنم ماشينشان ٢٠٦ نقره اي بود برخورديم.ما پيگير آنها نشديم ولي غرايز جنسيمان چرا ! دختر صندلي عقب به ما نگاه مي كرد و آدامسِ كش آمده از دهانش را دور انگشتش ميپيچاند و خيلي ريز مي خنديد.در فرهنگ لغت من اين يك چيز معنا مي دهد.خنده هاي زيباي دخترك تصوير زشتِ جزوه هاي قطور را از يادم مي برد.به هر حال بين ماشين ما و آنها مكالمه اي در حال صورت گرفتن بود كه يك جي ال ايكس مشكي اين ارتباط را قطع كرد و به سمت مان يورش آورد.طوري كه مجبور شديم به ايستيم.از ماشين آنها يكي پياده شد و متاسفانه خوب كسي هم پياده شد. قد بلند ، چهار شونه و ريشو . از آنجا كه راننده ي نقليه ي ما نامزد داشت و از آنجا كه ما صبح امتحان داشتيم و از آنجا كه آن مرد ريشو خيلي ترسناك بود ، سريعا دنده عقب را در اولويت هايمان قرار داديم كه با توجه به بودنمان در بلواري پهن چندان كار معقولي به نظر نمي رسيد، پس دوباره رو به جلو حركت كرديم.مرد ريشو سينه سپر كرد و جلوي ماشين ايستاد.نمي دانم با خودش چه فكري كرد ! حتي نمي دانم اين دوستمان كه پشت رول بود چه فكري كرد كه پايش را تا ته گذاشت روي گاز(البته اون موقع نمي دانستم دوستم چه فكري مي كند، ولي الان وقتي عكس هاي خودش و خانومش را در اينستاگرام مي بينم حدس مي زنم كه فكر نامزدش را مي كردِ).مرد ريشو روي كاپوت مَلَق مي زد و ما از آنها دور مي شديم.اين را من كه صندلي عقب نشسته بودم و مانند جغد گردنم را ١٨٠ درجه چرخانده بودم خوب مي ديدم. در كمال ناباوري مرد ريشو از جايش برخواست ، دويد و سوار ماشين شد.ما با تمام وجود فرار مي كرديم ولي جي ال ايكس به دنبال ما مي تازاند.فكر مي كنم كه موتورش ٢٠٠٠ بود و اولين بار بود كه مي توانستم چقريِ يك ماشين وطني را با چشم ببينم.اما داخل ماشين ما سكوت مطلق حاكم بود.كسي حرف نمي زد.بيشتر نگاه بود كه رد و بدل مي شد.كسي هم ديگر به جنس هاي مخالف فكر نمي كرد.نم نم باران زده بود و كف خيابان در اصطلاح صابون شده بود.در بك گراند پينك فلويد پلي شده بود و هر از گاهي رعد و برق سكوت نازك ماشين ما را مي شكاند.به هر زحمتي خودمان را به بزرگراه رسانديم، جايي كه ديگر جي ال ايكس ٢٠٠٠ هم نمي توانست به گرد پايمان برسد.چون داخل شهر بيشتر بحث شتاب مطرح است ، اما بحث بزرگراه فرق دارد.كفي است و حداكثر سرعت معنا پيدا مي كند و ما با حداكثر سرعت مي رفتيم و جي ال ايكس از دوردست با زنون نور بالا مي داد.غريزه يمان فرياد مي كشيد كه فرار كنيم.غريزه آنشب كنترل كامل ما را بدست آورده بود ، از جفت گيري تا فرار ، حتي من كمي هم شاش داشتم كه نمي دانم از استرس بود يا كه نه از روي غريزه ! چند كيلومتر جلوتر نرسيده به عوارضي يك خروجي داشت كه دوباره مسير را به سمت داخل شهر مي برد.در همان مسير بوديم و به چند تا بيراه هم زديم كه توي ترافيك يك عروسي گير كرديم.تضاد بدي ايجاد شده بود.لايي كشي در اتوبان تا گير كردن در ترافيك.استرس و ترس در مقابله با شادي و شور طايفه هاي احتمالا مستِ قزوين.به هزار زحمت خودمان را از چنگ ترافيك عروسي آزاد كرديم و خيلي جنگي خودمان را به پاركينگ رسانديم و دو هفته ماشين را در آنجا محبوس كرديم تا آب ها از آسياب بيفتد و همينطور هم شد.حتي خودمان هم راجع به اين قضيه با هم حرف نمي زديم.انگاري كه اتفاقي نيفتاده.قضيه را همان جا بين خودمان چال كرديم.كارهاي روتين مان را انجام مي داديم و حتي من فردايش ته برگه ام از درماندگي ام براي استاد گفتم ولي نگفتم كه ياران امر به معروف دنبالمان كردند.نگفتم بچه ي مردم را كه اندازه ي غول بود با ماشين بهش زديم ولي او سوپر من بود، هيچيش نشد و تازه دنبالمان هم كرد.همه ي اين ها رو قورت دادم.بغض گلويم را گرفت. خودكار را برداشتم و به جاي حل كردن سوالات امتحان داستاني غم انگيز ديگري سر هم كردم و “دَه” را ازش سُلفيدم.پيش تر گفته بودم كه من صاحب سبكم !

صبح مگسی من

صبح كه از خواب بيدار مي شوم مقداري در جايم كش مي آيم و بالشتم رو پشت و رو مي كنم و صورتم را درش فرو مي كنم .بيرون پتو كمي سرد است.اين خبر را “انگشت كوچيكِ ي” پايم كه بيرون از پتو قرار دارد برايم مخابره مي كند.از او تشكر مي كنم و به پاس خدمات صادقانه اش در طي اين سالها او را به داخل پتوي گرم مي آورم.پتو احساس اطمينان و گرمي خاصي بهم مي دهد.انگار كه در خواب بدنم يك پله فرا تر رفته و پتو را تسخير كرده و او هم جزئي از من شده.آلان مرز بين من و دنياي اطرافم ديگر پوستم نيست بلكه همين پتو است.مدتي زمان مي برد كه اعضاي بدنم پتو را پس بزنند و خودي را از غير خودي تشخيص بدهند.آفتابِ كجي توي اتاق دميده.احساس مي كنم كه ديشب خواب ديده ام ولي هر چه تلاش مي كنم محتويات خوابم يادم نمي آيد.جديدا اينطوري شده ام.قبلا فقط احساس مي كردم كه از بلندي مي افتم و بعد از خواب مي پريدم و فردايش هم يادم مي ماند ولي الان ديگر اينطوري نيستم.الان هر روز صبح حافظه ام فرمت مي شود.ناراضي هم نيستم.خدا رو شكر! بالاخره هيچي نباشه توي يكي از همين خواب ها بود كه انتگرال سه گانه دنبالم مي كرد و من ازش فرار مي كردم، همان بهتر كه اين كابوس ها را به ياد نياورم.از تخت بيرون مي آيم ، چند حركت كششي ديگر نيز انجام مي دهم و براي اطمينان حاصل كردن از آمادگي جسماني ام مگسي كه تا صبح مُخل آرامشم شده بود را پيدا مي كنم.اول كمي نگاهش مي كنم كه چطور دست هايش را به هم مي مالد.من هم همان كار را مي كنم.تمركزم روي مگس است.مشكلات زيادي دارم ولي فعلا انتقام از مگس در اولويت هايم قرار دارد.او هم با من چشم تو چشم مي شود،مثله اينكه مي داند قرار است بين من و او دوئلي اتفاق بيفتد.در بك گراند آهنگ خوب،بد،زشت پخش مي شود.با چابكي دستم را به سمتش پرتاب مي كنم.تصوير “صحنه آهسته” مي شود و مگس كه گويا بسيار هم از من چابكتر است با يك مانور نمايشي از چنگالم مي گريزد و من شكست خورده روي زانو مي افتم.البته در كارنامه ام چند شكار پشه دارم ولي با توجه به بيغ بودن ذاتي پشه ها پيروزي چنداني بدست نياورده ام.به هر حال آدم بايد از يكجا شروع كند.به نظر من هم شكار كردن اول از پشه شروع مي شود ، سپس مگس و در درجات بالاتر يا كريم و خرس و پلنگ و … اين ها تكامل شكار مي باشند.نياكان ما هم از پشه و يا كريم شروع كردند و بعدا به شكارچياني قهار تبديل شدند.اما همان مگس مرا كفايت مي كند و در زندگي امروز هم كه ديگر شكار جنبه ي تفريحي پيدا كرده و معني نياز براي بقاء را از دست داده.اما نياز هاي من براي بقاء در يخچال است.چند پر ژامبون به علاوه ي تخم مرغ كه قوت بدهند روز تكراري ام را تكرار كنم.